هر بار که این شعر حافظ را باز کردم با حسی دردآلود و ......

.... با حسی درد آلود و هذیانی احساس کردم که سخنم با حافظ پایانی ندارد .. حس کردم میخواهم بسیار و بسیار با او سخن بگویم / درد دل کنم و آن فریاد های خفه شده در اعماق روح ویران شده در طول  قرون و اعصار م را بار ها و بار فریاد بزنم ....

سخنم با حافظ پایان نمی گیرد . سخنم با حافظ بسیار ست. و سر انجام هم در شرایطی پست و درد آلود او را متهم کردهام که

حافظا شاید تو هم ا ز خود فروشانی

ورنه آخر تو کجا و کاخ منصوری

تو که باری خوب میدانی

آنکه او را جای در کاخست از ما نیست..

 

حافظا روح تو خرم باد

تو حضور خرمی هستی

شعر تو حافظ سرود سبز آزادیست

آن زمان که سر بداران سر بدار سربلندی می دهند اینجا

 

آن زمان که باز می بارد

آن زمان که آسمان ها مثل هفتاد آسمان روح من

                                 طوفانی و پیچیده در کولاک ها 

یکریز می گریند

شعر تو افسانه ساز هستی عشق است ...

تو صدای خرم عشقی

تو هجوم آبی دردی

سرخ مثل قلب عاشق سرخ

سبز مثل روح مردان شهید راه میهن سبز

 

راستی آنان که می آیند

آن همه مردان که می کوشند تا این خاک

سر بلند و  سبز تر باشد

زادگاه من

زادگاه تو و آرمین

میهن سرخ سپیده

این چنین که ذات پاک شعر سرخ تست..

/ 0 نظر / 13 بازدید