من آن خون جوان را می شناسم   

زمانی که بر سنگ سرد خیابان فرو ریخت

تو گوئی صدائی دلاور جهان را خبر کرد

تو گوئی صدائی سکوت شب خیره را ناگهانی بهم ریخت

در آن لحظه گرگ و میش

بخون در تپیده جوانم

سر و سینه بشکافته مرد راهم

دلیرم "دلیرم - دلیرم

امیدم همان بیگناهم

بزحمت سر لاشخور را نشان کرد

پس آنگاه

بشلیک آخر سر لاشخوررا بسنگ خیابان فرو   ریخت

 

 

 

 

 

 

 

لینک
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ - سیروس مشفقی
سیروس مشفقی

http://c-moshfeghi.persianblog.ir/rss.xml