چه پارسی موجزی....   

در آن زمان که مغول قصد ایران کرده بود و بر  اندازی محمد خوارزمشاه " آخرین شاه خوارزمیان"را در برنامه کار خود داشت . و با آنکه فتوحات سلطان محمد از بغداد تا دروازه های چین گسترده و رفته بود اما او بی هیچ دلیلی از مغو لان ترسان گشته بودچنانکه خود می گفت :

-این لشگر که قصد ما کرده اگر هر کدام تازیانه بر آب جیحون افکند جیحون براه دیگر خواهد رفت ....

غرض :" در آن روز های درد آور حمله این قوم که براستی یاجوج و ماجوجش خوانده بودند ... قومی که نه زبانش را میشد فهمید نه رفتارش را که چه خواهد کرد..  وحرفش را فقط با زبان شمشیر میگفت و هر چه ایرانیان میکردند آنها فقط می کشتند ...آری در آن زمان که حمله ای ایچنین نا مردانه انجام  میگرفت.. مردی از بخارا گریخت و به خراسان آمد.در نیشابور بر در درو ازه جماعتی احوال بخارا و مردم جنگزده آن سامان پرسیدند...مرد همچنان که سوار بود و ترسان و  پریشان و آماده گریز فریاد زد :

آمدند "کندند " سوختند " کشتند " بردند و رفتند..و..

جماعتی از زیرکان که این سخنان را تقریرمی کردند گفتند:

-در پارسی از این موجزتر سخن نمیتوان گفت.

... بعد ها مردمی که دل برین ملت می سوزانند عیب کردند این جماعت را که چه می گویند این زیرکان .

در آن اوضاع وحشت و درد که:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه   می بارید ... این بی دردان در پی ایجاز کدام زبان بودند .؟

اما کسی از همان طایفه پاسخ می داد :

در پی ایجاز همین زبانیم که امروز از پس قرن ها هنوز با آن سخن می گوئیم .

و البته چه بهتر آنکه هم بفکر زبانمان باشیم و هم بفکر آنان که با این زبان سخن می گویند.

 

امروز آن روزگاران گذشته است و آن سواران وخیل شهیدان رخ در نقاب خاک کشیده اند و آن شهر ها که آن دیوانگان آب بر آنها بسته بودند دوباره بهمت همان مردان و زنان و فرزندان آنها آباد و خرم گشته اند اما دراین میان نام بد و لعنت و نفرین ابدی بر کسانی مانده است که یا پای بگریز نهاده اند یا خائنانه با دشمن همراهی کرده اند و همکاری و همسخنی . البته بسیار خام اندیشی خواهد بود اگر فکر کنیم که چه در جنگ مغول" چه در حمله اسکندر یا حتی در حمله اعراب و فتنه افغان که در هر یک دشمن حیله ها بکار می بست"تا پیروز شود مردم ایران براحتی سرزمین خودرا وانهاده بودند همینقدر بگوئیم که ایرانیان در همه این جنگ ها گاه با خشت خام وکوچه بکوچه جنگیده اند و در  عوض  دشمن چنان حیله هائی بکار می بست که حتی امروز هم عقل از حل بعضی از آنها عاجزمی ماند مثلا در یکی از حمله ها مغولان اسیران ایرانی را  در جلوی صفوف  خود  بستند و این عمل رذیلانه براستی  ایرانیان را مستاصل کرد یا آن وعده هائی که عرب ها در مدائن بایرانیان داده بودند با عمل کردشان در خراسان از زمین تا آسمان تفاوت داشت. در آغاز حمله "عرب ها بایرانیان از آزادی " برابری و عدالت اسلامی سخن گفته بودند در حالیکه  پس از پیروزی در خراسان تمامی آن وعده ها یا از خاطر ها رفته بود یا بچیزی بی رنگ و بو بدل گشته بود... درحقیقت آن دو قرن سکوت که پس از تسلط عرب  بایران در جامعه ایرانی پیش آمد نتیجه شمشیرهای آخته ای بود که همراه تازیانه با هر  حرکت ایرانی بر سرش فرود می آمد .با اینهمه...ایرانیان حتی پس از شکست نیز دست از مبارزه و مقاومت بر نداشتند:

........در آن زمان که خان (منظور چنگیز است )در ماورالنهر بود کاتبان را  که همان نویسندگان باشند فرا خواند که بروند و در بارگاه ایشان که تا دیروز بیابانگردی میکرد بنشینند و دستورات و فرامین خان را ترجمه کنند و بنویسند تا بولایات و ایالات فرستاده شوند ..بنوشته جوینی اول کسی که از این کار عذر خواست جوینی بزرگ بود که بیماری و کهولت بهانه کرد و به تیول خود که آبادی کوچکی بود رفت وباز چنین کردند بسیاری دیگر و هر یک ببهانه ای از گوشه ای فرا رفتند....

بیم ویرانی و خرابی بیشتر ولایات و کشتار جماعت در میان بود.پس کسی از آن جماعت پای پیش ننهاد و کم مانده بود که خان را از تصمیم منصرف کنند لیکن در این میان م ردی بلکه امردی شرف الدین نام که بر خلاف اسمش بیشرفی کامل بود و رذلی واصل و کودکی خود را بدوات باشی بزرگان گذرانده بود پای خیانت پیش گذاشت و بلافاصله فرمان خراسان گرفت و و ..و در عقب او دیگران نیز بناچار تن بکار دادند .

شرح عملکرد و خیانت های شرف الدین در آینده باختصار در همین سطور خو اهد آمد وگرنه کار این فرومایه از هفتاد من خواهد گذشت....دوستی که این یادداشت هارا دیده بود از من پرسید :آیا آنان "آن زنان و مردان که در آبادانی و خرمی بعد از جنگها می کوشیدندهمان ها بودند که در جنگها شهید شده بودند ؟ هان ؟ شما چه میگوئید همان شهیدان دست بکار آبادانی پس از جنگها می شدند؟؟

این پرسش بار ها در تاریخ تکرار شده است. و آخرین آن در ماجرای برخورد شاه دوم پهلوی و محمد مصدق بود . در روزهای بیست و هشت مرداد ....گفته اند همان مردمی که صبح .فریاد زنده باد مصدق می کشیدند همانها که صبح فریاد می زدند:از جان خود گذشتیم   "  با خون خود نوشتیم یامرگ یا مصدق  بعد از ظهر همان روز نعره ی مرگ بر مصدق می زدند ؟ درین مورد چه میگوئید آیا آن مردم صبح و این جماعت بعد از ظهر یکی بودند ؟؟> نه ... نه ...من خود شاهد عینی آن روزم در حد فاصل میدان راه آهن و خیابان شوش . پسری درست دهساله همراه برادرش .برادری که مرتب در گوش من زمزمه می کرد اگر یکوقت پاسبانی باطومی بپایت زد گریه نکنی.طفلک ایرج برادرم نگران آبروریزی من بود اما بعد از ظهر آنروز کار  " کار باطوم و پاسبان نبود که هر بار که باطومی بپایم میخورد احساس میکردم که نمیزند نه آن پاسبانی که باطومش را با آن قدرت بلند میکرد اگر با همان قدرت پائین می آورد حسابم با کرامالکاتبین بود ...

نه نمیزد آرام میزد انگار بچه خود را می زند .من از این باطومها خورده ام .اما بعداز ظهر آن روز مرداد از پاسبان و باطوم خبری نبود .ناگهان میدان و خیابان خلوت شد و لحظاتی بعد غرش بی امان تانگها بود و نعر ه سربازان و تفنگهای برنو وبرق سرنیزه....

تا بعد ...

 

خداوندا ما را و جمیع دردمندان این سرزمین را در سایه حمایت خود بگیر و ما را کمک کن   تا وقتی فردا" فردا شد و روز روز و دوست با دوستی سخن گفت و بدرستی و......    شرمنده آیندگان خود نباشیم..

 

سیروس مشفقی رحمت الله..

 

التماس دعا 

لینک
چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ - سیروس مشفقی
سیروس مشفقی

http://c-moshfeghi.persianblog.ir/rss.xml