سرزمين من. ( وبلاگ سیروس مشفقی ، شاعر معاصر ) |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مادران دخترکان تنها مانده را ....
پیش از آغاز:
این قطعه نه از قدرت درونی مثل کار بزرگ شاعر معاصر ایران احمد شاملو می باشد "نه از حیث ریخت بیرونی .تنها شباهتی که دارد اندکی از ریخت بیرونی است ..آنهم من بودم و ناچار از تقلیدی چنین ... آیا مرا می بخشید؟... مادران ":
فرزندان تنها مانده خودرا دریابید
نه بخاطر گریه ها و شیون های آنها
بخاطر سکوت دردناکشان درلحظات دردمندی و نومیدی بخاطر رویاهای کابوس مانند آنها
در احوالی که جز مادرشان را نمی شناسند
و او نیست
او رفته است
او بی خیر رفته است...
آنگونه که گوئی دیگر هرگز بر نمی گردد ...
برای آن لحظه های غم آوری که نیمه شبان از خواب بر میخیزند
و بدنبال آغوش پر مهر مادر
دست بر جای خالی اودر بستر سردشان می کشند
و نمی یابندشان...
زیرا از مادر خبری نیست
زیرا ماذر رفته اسست
زیرا مادر برای همیشه رفته است.
آنچنانکه گوئی
دیگر
هرگز
برنمی گردد .
اگر این دوری و تنهائی مرگ را تداعی می کرد
هرگزاهرگز آنچنانکه باید سختی و دردمندی نداشت.
مادران بهر بهانه فرزندان حود را ترک نکنید
مادران ؛
کودکان بیچاره خود را دریابید
و بگذارید تا فردا را بروشنی دریابند...
بخاطر آن ساعت هائی که کودکان ذیگر را با مادرانشان در گردشگاه ها و میدان های بازی می بینند
و هزار هزار بار آرزوی دست مادر
عطشان سیراب نشدنی دیدار مادر
جان کوچکشان لبریز می کند.
که او را در تاب تکانشان دهد "
در سرسره کمکشان کند
و در چرخ و فلک همراهی
تا او هم مادرش را بیگران نشان بدهد
و بشوق در درون خود زمزمه کند
این مادر من است
اینست مادر من
نگاهش کنید:
زیباتر از همه مادران دنیا مادر من است.
زیباتر از همه مادران دیگر
و تواناتر از همه مادر ها
بلند تراست
نمیدانید چه غذاهای خوشمزه ای که نمی پزد...
مادران...
دخترکان کوچولوی خود را در یابید
و چنان پر مهرشان در بر بفشارید
که دیگر مجالی نباشد
نه برای جدائی ....
نه برای مرگ
مادران
کوچولوهای بیچاره خود را در یابید
تا فردا چنان نباشد که دردمند مصیبت هاشان باشید
و ره گم کرده گی هاشان..
مادران
کوچولوهای بیچاره خود را دریابید
مادران
بیچاره های خود را در یابید..
چنانکه گوئی دیگر فراغتی نیست
و برای این درد
برای این درد
برای این درد غایتی نیست
و برای این دوری نهایتی نیست...
مادران کودکان خود را در یابید
آنان را چنان درآغوش بکشید
که دیو دوری و تنهائی را مجال حضور نباشد.
و بگرئید آنطور که می خندید
و بخندید چنانکه می گریند.
آنگونه که این لحظه
این لحظه
آخرین دم و آخرین لحظه هستی شماست...
سیروس مشفقی
بهار1391
سیروس مشفقی
| لینک | ۱۳٩۱/٢/٤ - سیروس مشفقی |
سال نو مبارک
آمدن عید و بهار دل انگیز و تازه را بهمه ایرانیان تبریک میگوئیم...
امیدواریم در سال نو راحتی ،آسایش و رفاه نصیب مردم ایران گشته و چنان شود که سال نو همراه با فرهنگی تازه و سلامتی بیشتر بسوی آینده گام برداریم.
همه ملت ها در مسیر زندگی خود با سختی ها"کمبود ها و ناکامی های بسیار دست بگریبان بوده انداما چون هدف های روشن داشته اند همه سختی ها را بجان تحمل کرده اند ..امیدواریم مردم ایران نیز در راه رسیدن ب هدف های انسانی و برحق خود موفق و پیروز باشند...
بگذار آرزوهای انسانی و بر حق ولو با خون بر آورده شوند....
سیروس مشفقی
بهار 1391
| لینک | ۱۳٩۱/۱/٥ - سیروس مشفقی |
برای پرتو - الف -خ
دوباره جاده بود و راه بود و مرد چابک بر فراز اسب
بیابانی که می راندیم دشت عشق بود و انتهای دوستی - الفت
دریغا یک زمان گوئی کسی درخواب ها ی دور
صدایم کرد
کسی گوئی صدایم کرد
و من از انتهای بیشه های دور برگشتم
****
هنوز آنجا کنار بندرخاموش
صدای خسته مردان ماهیگیر می آمد
دوباره روزهای فقر بر گشته است
هلا ای موج ای دریا
چرا احوال مردان جوانت را نمی پرسی
***
دوباره کودکان ما
گرسنه سرببالین می نهند هر شب
چرا در بیشه مهتاب
نهال نازک رویا نمی روید
****
تنورنان مادر سرد و خاموش است
هلا ای موج ای دریا
صدای دوست می آید
صدا یک بار دیگر شعر های روزگاران کهن را خواند
ببین بشنو
ببین بشنو
صدای دوست می آید
***
بیا یکبار دیگر تا سر باغ رفاقت گام بر داریم
صدایم کن
سیروس مشفقی
24/6/1390
سیروس مشفقی
| لینک | ۱۳٩٠/٦/٢٤ - سیروس مشفقی |
حافظا پشتم هنوز از آتش شلاق می سوزد...
این یک سطر از شعر بلند(با حافظ ) است که دروبلاگ آمده است و امید دارم مورد پسند تان قرار گیرد ...
سیروس مشفقی
| لینک | ۱۳٩٠/٤/٤ - سیروس مشفقی |
کجا رفت ...باید؟؟
کجا رفت باید
کجا از کجا رفت باید ؟؟
درین جا
ودرهر کجائی که باشی
زمانه همین است و قدر زمانه همین؟..
در آن سو بنوعی مرا محترم می شمارند
در این سو بنوعی
در آن سو بنوعی بحلقوم من عطر گل می چپانند
درین سو بنوعی
سر من ازین تاج گل ها بافلاک سود ه است
کجا رفت باید ازین سیل ایثار و مهر و محبت
####
مرا ترس از آنست
که روزی چنان سیل مهر و محبت مرا غرقه سازد
که دیگر مجال تنفس برین بنده بخت وارون نماند...
****
کجا رفت باید
کجا از کجا رفت باید ؟
سیروس مشفقی
سیروس مشفقی
| لینک | ۱۳٩٠/٢/٩ - سیروس مشفقی |
تلخ بتلخی قهوه تلخ...
امروزه کیست که با نام قهوه تلخ آشنا نباشد ؟نمایشی با تکنیک طنز که بشکل سی دی و دی وی دی هفتگی ببازار می آید .نمایشی که دقیقا شکل طنز را بخود گرفته است .می خنداند و بفکر وامیدارد و اگر تماشاگر زیادی حساس باشد اشکش هم در می آید و این دست کم یکی از ویژگی های طنز است .
در آخرین قسمتی که من دیدم دلال های دربار جهانگیرشاه زنی را که احتمالا از همین زنان دلاله باید باشد بدربار می آورند..:
-من الیزه پادشاه موناکو .....اولا که خدا پدرش را بیامرزد که میگوید پادشاه موناکو ..وگرنه حتی اگر میگفت سلطان ایران هم در آن بی خبری و بیشعوری سلطان و درباریانش کی می فهمید کی به کیه
دوم در همین حالت سلطانه موناکو هم کسی از او نمی پرسد موناکو کجاست تو کی هستی ؟ خرت بچند؟
-فقط همه مردان یک چیز را میفهمند که این که آمده زنست پس...
همه جنان دندان برایش تیز می کنند که بیا و ببین غافل از اینکه در آینده فقط خدا میداند و مستشار که این دلاله چه خاکی بسر این جماعت خواهد ریخت....
-فیلمنامه قهوه تلخ نشان میدهد که نویسندگان آن آگاه از تاریخ سرزمین خود و مسلط بفنون نمایشنامه نویسی هستند..
دستشان را می فشاریم و برایشان آرزوی موفقیت بسیار داریم....
-- لازم ب توضیح نیست که دوستان بازیگر همه مایه گذاشته اند وکار را حسابی پخته اند اما درین میان جند تا از نقش ها کار بیشتر می برند که یکی همان بابا شاه است وجواد عزتی ....راستی میدانید ب جه نقشی میگویند سخت ؟؟؟مشخصات یک نقش سخت جند تائی میشود که یکی بردن زمان معاصر ب زمان دیگر است ..آینده یا گذشنه ؟فرقی نمیکند..دیگری تغییر احوال شخصیت نمایش یا فیلمنامه در صحنه های پشت سرهم است:خشم و عطوفت ....گریستن و خندیدن ....ضعف و قدرت ...و.....که قهوه تلخ و بازیگر ها راستی که/.... گفتم درین میان هم نقش جواد عزتی از معرکه های این کار درخشان است....و هادی کاظمی که کار ایشان هم از نظر من بده همان مشخصات را دارد ...البته نا گفته پیداست که اگر کسی کار دوستان دیگر را که براستی زحمت همراه با عرقریزان فکری کرده اند را نا دیده بگیرد دیگر خود داند... از شما می پرسم کسی میتواند کار محمد رضا /هدایتی یا همشهری خودم ساعد آقا یا فلامک خانم الیکا استاد همسهری دیگرم آقا نادر را ///......و بززو خان را و ووو را که باید یکی یکی اسم ببرم که نفسم میبرد را نادیده بگیرد ؟؟؟البته میتواند ولی خب ب ایشان هنرمند یا هنرشناس نمیتوان گفت..
سیروس مشفقی
بارالها ترا سوگند بقدرت لایزالت ما را از دیوار شکسته "سگ هار و زن سلیطه در امان دار...
- امین یا رب العالمین......
آه مستشار.... آه...این چه نگاه کردنست..؟
آن چه آدمی را بقهقهه می خنداند فکاهه است .هزل است ...هر چه هست طنز نیست که گاه حتی می گریاند آن هم بد جوری.. مثل همین قهوه تلخ که پیش رویمانست..
-در همین روز ها کاری از کسی دیگر هم دیدم.کاری از استادی .که فقط می خنداند ..فقط ... می خنداند.
-لازم هست اما...
- آه مستشار ...آه
-اگر قرار باشد برای هر کلمه فهماندن باین مردم این همه عذاب بکشند که مستشار میکشید-مثل آن صحنه ای که برای مردم کوچه و بازار سخن می گفت- ببین دست کم از مشروطه باین طرف معلمین جامعه ما چه کشیده اند .
-معلم که می گویم منظورم همه آن کسانی است که تلاش میکنند چیزی باین مردم بیاموزند و این یعنی همه مردم از همه گروهها...:
سیروس مشفقی
سیروس مشفقی
| لینک | ۱۳۸٩/۱٢/۸ - سیروس مشفقی |
سال 1349 شب های شعر حوشه-عکس سیروس مشفقی بالای تیتر شب های شعر دیده می شود..

| لینک | ۱۳۸٩/۱٢/٧ - سیروس مشفقی |
چه پارسی موجزی....
در آن زمان که مغول قصد ایران کرده بود و بر اندازی محمد خوارزمشاه " آخرین شاه خوارزمیان"را در برنامه کار خود داشت . و با آنکه فتوحات سلطان محمد از بغداد تا دروازه های چین گسترده و رفته بود اما او بی هیچ دلیلی از مغو لان ترسان گشته بودچنانکه خود می گفت :
-این لشگر که قصد ما کرده اگر هر کدام تازیانه بر آب جیحون افکند جیحون براه دیگر خواهد رفت ....
غرض :" در آن روز های درد آور حمله این قوم که براستی یاجوج و ماجوجش خوانده بودند ... قومی که نه زبانش را میشد فهمید نه رفتارش را که چه خواهد کرد.. وحرفش را فقط با زبان شمشیر میگفت و هر چه ایرانیان میکردند آنها فقط می کشتند ...آری در آن زمان که حمله ای ایچنین نا مردانه انجام میگرفت.. مردی از بخارا گریخت و به خراسان آمد.در نیشابور بر در درو ازه جماعتی احوال بخارا و مردم جنگزده آن سامان پرسیدند...مرد همچنان که سوار بود و ترسان و پریشان و آماده گریز فریاد زد :
آمدند "کندند " سوختند " کشتند " بردند و رفتند..و..
جماعتی از زیرکان که این سخنان را تقریرمی کردند گفتند:
-در پارسی از این موجزتر سخن نمیتوان گفت.
... بعد ها مردمی که دل برین ملت می سوزانند عیب کردند این جماعت را که چه می گویند این زیرکان .
در آن اوضاع وحشت و درد که:
ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارید ... این بی دردان در پی ایجاز کدام زبان بودند .؟
اما کسی از همان طایفه پاسخ می داد :
در پی ایجاز همین زبانیم که امروز از پس قرن ها هنوز با آن سخن می گوئیم .
و البته چه بهتر آنکه هم بفکر زبانمان باشیم و هم بفکر آنان که با این زبان سخن می گویند.
امروز آن روزگاران گذشته است و آن سواران وخیل شهیدان رخ در نقاب خاک کشیده اند و آن شهر ها که آن دیوانگان آب بر آنها بسته بودند دوباره بهمت همان مردان و زنان و فرزندان آنها آباد و خرم گشته اند اما دراین میان نام بد و لعنت و نفرین ابدی بر کسانی مانده است که یا پای بگریز نهاده اند یا خائنانه با دشمن همراهی کرده اند و همکاری و همسخنی . البته بسیار خام اندیشی خواهد بود اگر فکر کنیم که چه در جنگ مغول" چه در حمله اسکندر یا حتی در حمله اعراب و فتنه افغان که در هر یک دشمن حیله ها بکار می بست"تا پیروز شود مردم ایران براحتی سرزمین خودرا وانهاده بودند همینقدر بگوئیم که ایرانیان در همه این جنگ ها گاه با خشت خام وکوچه بکوچه جنگیده اند و در عوض دشمن چنان حیله هائی بکار می بست که حتی امروز هم عقل از حل بعضی از آنها عاجزمی ماند مثلا در یکی از حمله ها مغولان اسیران ایرانی را در جلوی صفوف خود بستند و این عمل رذیلانه براستی ایرانیان را مستاصل کرد یا آن وعده هائی که عرب ها در مدائن بایرانیان داده بودند با عمل کردشان در خراسان از زمین تا آسمان تفاوت داشت. در آغاز حمله "عرب ها بایرانیان از آزادی " برابری و عدالت اسلامی سخن گفته بودند در حالیکه پس از پیروزی در خراسان تمامی آن وعده ها یا از خاطر ها رفته بود یا بچیزی بی رنگ و بو بدل گشته بود... درحقیقت آن دو قرن سکوت که پس از تسلط عرب بایران در جامعه ایرانی پیش آمد نتیجه شمشیرهای آخته ای بود که همراه تازیانه با هر حرکت ایرانی بر سرش فرود می آمد .با اینهمه...ایرانیان حتی پس از شکست نیز دست از مبارزه و مقاومت بر نداشتند:
........در آن زمان که خان (منظور چنگیز است )در ماورالنهر بود کاتبان را که همان نویسندگان باشند فرا خواند که بروند و در بارگاه ایشان که تا دیروز بیابانگردی میکرد بنشینند و دستورات و فرامین خان را ترجمه کنند و بنویسند تا بولایات و ایالات فرستاده شوند ..بنوشته جوینی اول کسی که از این کار عذر خواست جوینی بزرگ بود که بیماری و کهولت بهانه کرد و به تیول خود که آبادی کوچکی بود رفت وباز چنین کردند بسیاری دیگر و هر یک ببهانه ای از گوشه ای فرا رفتند....
بیم ویرانی و خرابی بیشتر ولایات و کشتار جماعت در میان بود.پس کسی از آن جماعت پای پیش ننهاد و کم مانده بود که خان را از تصمیم منصرف کنند لیکن در این میان م ردی بلکه امردی شرف الدین نام که بر خلاف اسمش بیشرفی کامل بود و رذلی واصل و کودکی خود را بدوات باشی بزرگان گذرانده بود پای خیانت پیش گذاشت و بلافاصله فرمان خراسان گرفت و و ..و در عقب او دیگران نیز بناچار تن بکار دادند .
شرح عملکرد و خیانت های شرف الدین در آینده باختصار در همین سطور خو اهد آمد وگرنه کار این فرومایه از هفتاد من خواهد گذشت....دوستی که این یادداشت هارا دیده بود از من پرسید :آیا آنان "آن زنان و مردان که در آبادانی و خرمی بعد از جنگها می کوشیدندهمان ها بودند که در جنگها شهید شده بودند ؟ هان ؟ شما چه میگوئید همان شهیدان دست بکار آبادانی پس از جنگها می شدند؟؟
این پرسش بار ها در تاریخ تکرار شده است. و آخرین آن در ماجرای برخورد شاه دوم پهلوی و محمد مصدق بود . در روزهای بیست و هشت مرداد ....گفته اند همان مردمی که صبح .فریاد زنده باد مصدق می کشیدند همانها که صبح فریاد می زدند:از جان خود گذشتیم " با خون خود نوشتیم یامرگ یا مصدق بعد از ظهر همان روز نعره ی مرگ بر مصدق می زدند ؟ درین مورد چه میگوئید آیا آن مردم صبح و این جماعت بعد از ظهر یکی بودند ؟؟> نه ... نه ...من خود شاهد عینی آن روزم در حد فاصل میدان راه آهن و خیابان شوش . پسری درست دهساله همراه برادرش .برادری که مرتب در گوش من زمزمه می کرد اگر یکوقت پاسبانی باطومی بپایت زد گریه نکنی.طفلک ایرج برادرم نگران آبروریزی من بود اما بعد از ظهر آنروز کار " کار باطوم و پاسبان نبود که هر بار که باطومی بپایم میخورد احساس میکردم که نمیزند نه آن پاسبانی که باطومش را با آن قدرت بلند میکرد اگر با همان قدرت پائین می آورد حسابم با کرامالکاتبین بود ...
نه نمیزد آرام میزد انگار بچه خود را می زند .من از این باطومها خورده ام .اما بعداز ظهر آن روز مرداد از پاسبان و باطوم خبری نبود .ناگهان میدان و خیابان خلوت شد و لحظاتی بعد غرش بی امان تانگها بود و نعر ه سربازان و تفنگهای برنو وبرق سرنیزه....
تا بعد ...
خداوندا ما را و جمیع دردمندان این سرزمین را در سایه حمایت خود بگیر و ما را کمک کن تا وقتی فردا" فردا شد و روز روز و دوست با دوستی سخن گفت و بدرستی و...... شرمنده آیندگان خود نباشیم..
سیروس مشفقی رحمت الله..
التماس دعا
| لینک | ۱۳۸٩/۱٢/٤ - سیروس مشفقی |
آخرین روزهای حسنک وزیر ...
حسنک از مردان روزگار و دربارسلطان محمودو پسرش مسعود بود و بواسطه بر خوردی براستی ناخیز میان حسنک و دشمنان او دشمنان چندان توطئه کردند که دودمان حسنک را بر باد دادند .و خود حسنک را بر دار کردند و اندام او را هفت سال بر بالای دار نهادند تا عبرت دیگران شود ...
مچازات را ببینید و موچب عبرت را... و آنانکه اهل پژوهش در ایام غزنویان هستند نوشته اند و من خود از استادانم شنیدم که موحبات جرم حسنک جندان کوجک بود که گوئی در مجلسی کسی از کسی دیگر بخواهد که کمی آن طرف تر بنشیند و این سخن طرف دیگر را سنگین آید جندان که در نابودی دودمان این طرف برآید.. البته ب اهتمال نزدیک ب باور حتمی میان حسنک و بد خواهان او اختلافی بزرگ بود و گر نه ب سخنی کوجک هرگز نزاعی بزرگ بر نمی خیزد ..
اما ب نوشته ابوالفضل بیهقی مورخ دلیر و بزرگ این سرزمین :
مادر حسنک جگر آور زنی بود ب پای دار آمد و گفت بزرگا مردا پسرم که تو بودی که سلطانی چون محمود بزرگی این حهان ب دو داد و سرداری چون مسعود سرداری آن حهان ..
و اندام حسنک هفت سال بر دار بماند و سال ب سال تبخیر و چروکیده گردید تا در آنسال که مسعو د را یاران حسنک خدمات او یاد آرودند و مسعود فرمان ب پائین آوردن حسنک از دار داد .پس جنان کردند و در آنسال دودمان حسنک همه از سر و همسر یا رفته یا در گذشته بودند مگر مادر که هنوزخرد و شرف و فضیلت فرزند را پاس می داشت. و او خود قامت فرزند از دار پائین آورد با تمام عزت و احترام که شایسته مردان بزرگ باشد
و قامت فرزند ب گلاب فراوان شستشو داد آنگاه در عالیترین مکان قبرستان مسلمین اقدام ب دفن فرمود که پیش از آن گفته بودند که چواز دفن حسنک را در گورستان مسلمین نخواهند داد و اوباش را ب سکه بر انگیخته بودند تا از این کار مانع شوند و نگذارند تا چنازه حسنک را ب گورستان مسلمین برند اما شنیدم که در روز تشیع چه در راه و چه در گورستان کسی را زهره سخنی نبود بس که مادر ب خشم و خروش در اوباش فرستاده دشمنان حسنک می نگریست.. اوباش سر ها از ترس ب زیر افکنده و خاموش مانده بودند رحمت الله و رحمت پروردگار عالمیان بر آن مادر که چگرآور زنی..
اما ب من عیب گرفتند یارانی از نزدیک و دور که بولفضل بیهقی را شما دلیر و شچاع گفته اید که مورخ مگر شمشیر زن است و... که من میگویم آن دلاوری که اهل قلمرا شاید تفنگدار و شمشیرزن را نباید که اهل قلم همواره در چنگی بزرگ حضور دارند و دیگر اینکه میان ملت ما و اوباش چماقدار همواره دردی بزرگ بوده است که گوئی میانی سیاسی و اجتماعی ما را چماقداران پایه میریند تا مردان سیاست و مدیریت../..گزارش شد بروز چهارشنبه سیزدهم ماه بهمن سال ١٣٨٩ خورشیدی
در حوالی میدان ونک و تصحیح شد در چهاردهم همان ب روز برفی که برف آرام وگاه تند می بارید و من از پشت پنجره ها میدیدم و می نوشتم و بیاد مردانی بودم که درین سال ب راه میهن جان داده بودند و ب یاد آنکه چون بولفضل کار این ایام راگزارش کند ..
این نوشته ب نقل عبارت ب مضمون نوشته شد تا شاید کسی ب عبرت در آن نظر بیفکند و ب یادآورد که ستم چگونه شکل هائی میتواند داشته باشد ...
در همه روزگاران بوده اند کرم کدو هائی که از جنازه مردان و زنان بزرگ می ترسیدند و ب احتیاط در قامت اینان می نگریستند.دفن جنازه در خاک اینجا و آنجا ندارد مگر نه اینکه خاک پاک کننده است ؟؟
پروردگارا
ای خدای عالمیان
بر ما و بر در گذشتگان ما درین ساعت و در تمامی ساعات رحمت آور و ما را کمک کن تا مگر از این چهنم برزخ مانند سر سلامت ب گور ب بریم.
سیروس مشفقی رحمت الله
| لینک | ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ - سیروس مشفقی |


